سلام پسرک شیطون مامان الان ساعت 1:25 بامداد روز دوشنبه ست ، 8 اردی بهشت 93 بابا تو اتاق خوابه و منم توی هال پای لب تاپم نشسته بودم و مشغول بودم که ... حدوای 1:15 بود که احساس کردم تکونای دلم با دفعه های قبل فرق میکنه انگار آخه مامانی شما الان چند روزی میشه که حسابی لگد میزنی و تو دل مامان ورجه وورجه میکنی و طول و عرض شکم مامان رو متر میکنی ... هر لحظه یه جای دلم تکونا و شیطنت هات رو حس میکنم و هربار حتی بیشتر از قبل ذوق میکنم ... کلی هم با هم بازی میکنیم ... من نازت میکنم و باهات جرف میزنم ، با ضربه روی دلم برات شعر میخونم و تو تمام مدتی که من نازت میکنم و حرف میزنم و میخون...